|
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و من خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم، تنها از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزودمرا بر غم ها. فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا به دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر،سحر نزدیک است. هردم این بانگ برآرم از دل: وای،ایت شب چقدر نزدیک است. خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کوکه به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من،لیک،غمی غمناک است.
کنار دریا که می نشینم و گوش به نجوای موج ها می سپارم وجودم پر می شود از شوق.چه کسی می تواند این همه زلالی را ببیند و بی تاب نشود. دریا به من آموخت که زندگی جز تپیدن و برخاستن نیست.رشته رودهای که به دریا می ریزد، به ما می گوید اگر گام برداری مقصد دور نیست.خوش به حال صخره های که ریشه هایشان از دریا آب می خورد.دریا تحفه اش را از کسی دریغ نمی کند.ماهیگیران به شوق آن پارو می زنند و ملوانان چشم به بخشش آسمانی دوخته اند.همه حالات دریا دیدنی است.حتی وقتی پیشانی اش چین بر می دارد و لب هایش از تلخی کف می کند.آشوب دریا، یعنی خیزش ابرهای بهارآور و سکوت دریا یعنی آشتی و مهربانی.یعنی نثار همه پاکی ها و زلالی ها به دل هایی که از اهالی بارانند.دریا یعنی زندگی جریان دارد.
هر چه به سوی عشق بیشتر بشتابی ،بیشتر یاد خواهی گرفت به خاطرش عفو کنی،بگذری و بمانی . . . وقتی سکوت می کنی و خودت را به پاکی درونت بسپاری عشق حرف دل تو می شود و بس . . . بدون عشق حتی ابرها برایت نخواهند گریست و گره های زندگی به دست دوستی پرمهر باز نخواهند شد. کسی باش که می داند عشق، بالی برای پرواز به سوی تجلی آرزوها و پل عبور به سوی سرزمین دل های مشتاق است . . . عاشق باش و اوج گرفتن خود را ببین مهر بورز و عشق خودت را عیان کن زمانی که می خواهی بسیار بزرگ باشی به یاد بیاور که نخست باید چون خورشید عاشق باشی . . .
ای ماه قشنگ
آن چه در ما جاری است،این همه فاصله نیست! چشمه گرم وصال است و عبور . . . زندگی . . . می گذرد،تند و آسان و سبک . . .! عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم، عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم . . . روز نو،هر روز است، فکر را، نو بکنیم . . .! . . . عشق را، سر بکشیم . . .! زندگی می گذرد . . .! تند،آسان و سبک!!!
چه زیبا گفته است شاعر:
عشق شادی است، عشق آزادی ست و من این گونه می گویم عشق رنگ زیبای زندگانی ماست، عشق رنگ آبی دریا، عشق رنگ زرد خورشید است، یا که رنگ قرمز دل هاست، هر چه هست رنگ آن نیکوست،چون که زندگی بی آن تیره و تار می شود.
امروز که در آنیم همان فردایی است که دیروز انتظارش می کشیدیم.چشم که بر هم بگذاری لحظه ها به سرعت برق و باد می گذرند.امروزت آیینه فردای توست.نه خانه دلت را غبارروبی کرده ای نه کلون خانه ای را به صدا درآورده ای که تا نگاهی را میزبان باشی.آرزوهایت یکی یکی رنگ می بازند و روزهایت از پیش نگاهت عبور می کنند٫اما افسوس که تو هنوز هم در فکر فردایی غافل از اینکه فردای دیروزت هم در غفلت گذشت.
تو بهترین واژه برای گفتنی اما من شاعر خوبی نیستم. زندگی را با تو بودن احساس کردم و معنای حقیقی محبت را از وجود تو دریافتم.نگاهت مانند خورشیدی است که به انسان درس می آموزد. *.,`,.*.,`,.* ای مظهر پاکی و خوبی دوستت دارم *.,`,.*.,`,.*
زندگی کاغذی است مچاله در دست لحظه های دوستی، و دوستی حدیثی است که با یک نگاه آغاز می شود و با یک لبخند شکل می گیرد و در آخربا یک قطره اشک به پایان می رسد. و هم چنین دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون اما محبت چیزی نیست که با این جدایی ها از میان برود. محبت زنجیری است طلایی که روح را به روح می پیوندد و فکررا به فکر، دوستی وقتی زیباست که عصای حرکت آن صداقت باشد. زندگی رودی است که قسمتی ازآن به اقیانوس می ریزد.
کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچ
وقت تنها نماند. کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهی های آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند.....
زندگی ام بی و بی جان و روح است،سردو خالی به زندگی ام جان بده و به نگاهم بیاموز امید قشنگترین واژه زندگیست، و قلبم را مطمئن کن که لحظاتم با حضورت عاشقانه تر از همیشه سپری می شود. *..*..*تقدیم به تو که بهترینی*..*..*
گفتی که به احترام دل باران باش.باران شدم و به روی گل باریدم.
گفتی که ببوس روی نیلوفر را ٬ از عشق تو گونه های او را بوسیدم. گفتی که برای باغ دل پیچک باش٬ بر یاسمن نگاه تو یچیدم. گفتی برای لحظه ای دریا شو٬دریا شدم و تو را به ساحل دیدم. گفتی بیا و لحظه ای مجنون باش٬ مجنون شدم و ز دوریت نالیدم. گفتی که بیا و از وفایت بگذر٬از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم. گفتم که بهانه ات برایت کافیست٬ معنی لطیف عشق را فهمیدم.
من به سرگشتگی آهوی دشت من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابرو نسیم می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی به تو می اندیشم من در شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم . ( حمید مصدق)
تو می روی و من فقط نگاهت می کنم تعجب
نکن که گریه نمی کنم بی تو یک عمر فرصت گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست !
به چشمان مهربون تو نوشتم حکایت بی انتهای عشقم را تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم پس تقدیم به تو که یادت همیشه در ذهنم ، قلبم و نگاهم ماندگار است. تقدیم به بهترین دوستم سحر جون
نمی دانستم که چشمان آسمانی ات آخرین فرصت برای دیدن پرستوی مهاجر است نمی دانستم که آمدنت آغاز سرودن غزل تنهایی است نگاه مهربان تو مرا به یاد موج های متلاطم دریا انداخت دریایی که امروز سرابی بیش نیست با این همه، رویاهایم را از دست نمی دهم. در رویاهایم، دریای عشق ساحل دارد و آرزوها دست یافتنی است. اصلا عشق، ساحل دریاست. درآن ساحل آرام می گیرم.
چه خوب می شد اگر می دانستیم در لحظه تولد برای چه گریه می کردیم.چه خوب می شد اگر می توانستیم خاطره روزی که خدا به ما گفت باید به این دنیا بیاییم.همان روزی که بالهایمان را یادگاری دادیم به فرشته ها و به خدا گفتیم که هیچ وقت فراموشش نمی کنیم.
بر ساحل انتظار تنها نشسته ام و تنها به او فکر می کنم و موجهای غمگین نگاهم تا بیکرانه های نگاهش پرکشیده است.نگاهی به سویم بینداز که بی نگاه تو از هر چه زندگیست بیزارم خسته ام خسته از هر چه درماندگی و پریشانی است. خسته ام از هر چه رنگ و ریاست و هرچه بی کسی و بی وفایی است . . .خار مغیلانم سرگشته و حیران در صحرای برهوت هستی اواره و نالان و حیران زخمی و گریان به امید نوری و سرابی به هر سویی روانم گه نوری می رسد از دور به چشم و گه ظلمت و تاریکی پایدار .
هنوز اسیر انتظارم ولی نمی دانم، نمی دانم تا به کی پشت این درهای بسته بنشینم چقدر منتظر بمانم تا شاید روزی معبوذم برگردد. آخر چه کنم دوستش دارم شوخی که نیست حرف یک عمر در به در ی است، اما همچنان با حکایت عشق روزگار را می گذرانم. یار من به امید بازگشت هفت آسمان عشق را سیر می کنم باز هم می گویم : دوستت دارم دیوانه تر از مجنون . . .
زندگی به جاده ای خاکی و پرپیچ و خم می ماند و با ارتفاع بلند . جاده ای بسیار طولانی که باید برای رسیدن به مقصود آن را طی کرد . مسیری که اگر در آن پیچیدن به سراغت آمد با نرمی و ملایمت با آن برخود کنی . و گرنه به عمق دره های مهیب شکست سقوط خواهی کرد و تمام هستی انسان در هنگام سقوط به نیستی کشیده خواهی شد .
بیا مگذار و سکوتی تلخ از نیامدنت ، بند بند حصار دل را به حصارت خود در آورد و مرور خاطرات گذشته
دلم را سرزنش کند! بیا و مگذار یکرنگی و عشق و رفاقتمان پشت سایه های خاکستری نیامدنت گم شود و گلهای آرزوهایمان را خزان به یغما ببرد.
|
About![]()
Archivesمرداد 1388خرداد 1388 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 Links
زیبای خفته(عاطفه جون) |